رعیت ارباب زاده به قلم زهرا خزائی
پارت دویست و چهل و هفتم :
پارت پایانی
۰۱ سال گذشت....
بوی خوش گل وگیاه های رشت،حالم رو دگرگون که نه،زیر و رو میکرد...
تنفس عمیق توی این هوای پاک و بارونی،رنگ و روی تازه ای به زندگیم میبخشید...
بلاخره همه چی به جایگاهی که میخواست رسید!
اردوان و نیلوفر ازدواج کردن و بعداز دو سال،نتونستن دوری همدیگه رو تحمل کنن و ما،یعنی خانواده ها مجبور شدیم براشون عروسی بگیرم!
عروسی ای شاهانه و باشکوه که تونست دل م
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

زهرا خزائی | نویسنده رمان
مچکرم
۴ هفته پیشاتنا
0خیلی قشنگ بود ممنونم
۲ ماه پیشسحر
0آخرش همه چیز خیلی به سرعت جمع بندی شد، ولی در کل قشنگ بود ، قلمتون مانا
۲ ماه پیش
زهرا خزائی | نویسنده رمان
مچکرم
۲ ماه پیشرویا
0رمان خیلی جذابی بود ولی دلم برای مهلقا خیلی سوخت حقش نبود زندگیش اینجوری بشه 🥹 خیلی ممنون بابت این رمان قشنگ زهرا جون بی صبرانه منتظر رمان جدیدیت هستم 😘
۳ ماه پیش
زهرا خزائی | نویسنده رمان
خوشحالم که دوست داشتید رمان جدیدهم شیفته ی او و خون در آستین ماه هست خوشحال میشم دنبال کنید
۳ ماه پیشپریناز
0عالی بود😍💋
۳ ماه پیشاشرف
0ممنون بابت رمان خوبت قلمت ماندگار
۳ ماه پیشعسل
0رمان قشنگی بود ممنونم زهرا جون خدا قوت قلمت مانا عزیزم 🙏🌺
۳ ماه پیشهانا
0خوب بود ممنون
۳ ماه پیشمصی
0رمان خوبی بود مچکر از نویسنده💗
۳ ماه پیشانا
0قلمت مانا اشتباه تایپ شد
۳ ماه پیشانا
0ممنون از شما نویسنده ی عزیز رمان خوبی بود قامت مانا
۳ ماه پیشانا
1دلم واسه مهلقا سوخت ای کاش زندگیش یه جور دیگه خوب میشد همه به خواسته هاشون رسیدن الا مهلقا
۳ ماه پیش
لطفا صبر کنید...
آرزو
0خیلی زیبابود....مرسی ازقلم زیباتون